سفارش تبلیغ
صبا ویژن

آیا زندگی ارزش تمام این سختی ها را دارد؟

نظر

در تمام زندگی من آدم تلاشگری بودم ولی آدمی بودم هم که کاری رو تموم نمیکردم و نمیکنم چون به این نتیجه میرسم خب الان من این کار رو کردم بعدش چی، و این سوالات که ذهنم رو درگیر میکنه و حالم رو بد میکنه و نمیدونم که باید چیکار کنم و من همینجوری موندم و حیرون و سرگردونم و نمیدونم چیکار کنم دلیل همه این ها چی میتونه باشه، میخوام فرار کنم ولی نمیدونم از چی نمیدونم باید اصلا باید از کی فرار کنم فقط آهنگ های غم انگیز گوش میکنم دقیقا نمیدونم چمه من همه چیزی که یه آدم میخواد تو زندگیش داشته باشه رو دارم، خانواده خوب تحصیلات عالی زندگی شرافتمند ولی میدونی این چیزی نیست که دنبالشم میخواستم برا خودم زندگی کنم ولی خب باید از یه جا شروع کنم ولی از کجا؟ آیا این سرنوشت منه که باید همیشه به پوچی برسه؟ این تقدیر منه که به ناراحتی و نگرانی برسم همیشه خدا حتی در موقعیتی که از ته دلم خوشحالم، نمیدونم شاید از ته دل هیچوقت خوشحال نبودم، همیشه آدم مشکل داری بودم همیشه میخواستم خودم رو درست کنم ولی نشد نمیدونم چرا انگار اضافه ام همش حس میکنم الان هاست که یه اتفاقی بیوفته. میدونی همیشه دنبال کسی هستم که منو از خودم دور کنه، چون خود واقعی ایم یه آدم مسخره اس یه آدم پوچ یه آدم شوآف بدون هیچ هدف راستینی و واقعا سوال اینه هدف من چیه ؟ من دارم روزی 10 ساعت درس میخونم که بتونم برم بهترین دانشگاه ایران بعدش بتونم با کلی مشقت برسم به جایی که میخوام ولی بعدش چی؟

آیا این زنذگی ارزش این همه سختی را دارد؟

آیا این همه فکر این همه سختی درسته؟ اصلا چرا من هیچوقت درست نمیشم چرا من خوب نمیشم چرا من درست نمیشم؟ چرا همیشه ایراد دارم چرا این همه مشکل دارم این همه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا نمیتونم کاری کنم که حداقل یه آدم عادی به نظر بیام

چرا من این همه مشکل دارم

کی میشه که درست بشه تموم این مشکلات روز شماری میکنم تا اون روز بیاد

تا اون روز بیاد یعنی میاد؟

روزی که خودمو قبول کنم، اینکه قرار نیست هیچ اتفاق خوبی تو زندگیم بیوفته

اینکه قرار نیست هیچوقت مثل همه آأم های روی زمین زندگی کنم

از خودم بدم میاد

I’m thinking of ending thing’s

حس میکنم یه آدم افسرده ا که فقط یه ماسک خوشرویی به چهره اش زده و همش منتظر اینه که یه نفر درست کنه باطن شکسته اش رو

یعنی میشه؟



سیر تحولات درونی

نظر

سلام خوبید چطورید؟ منکه حالم... خب اگه راستش رو بخوایید یجوریه، هم پر از شکسته هم پر از پیروزه و پر از فکر...

بزارید از اولش براتون بگم...

من اون هدف اصلی و نهایی ایم توی دهه سوم زندگیم مهاجرته، آره درست شنیدید و آره میدونم که با توجه به اوضاع الان اصلا عجیب نیست که کسی بخواد بره ولی به هر حال آره و میدونید تا همین چند وقت پیش فقط برام یه هدف بزرگ و خیلی خیلی دور بود که میدونستم کهقرار نیست به دستش بیارم و قراره حسرتش رو بخورم ولی حالا حالا... بزارید این داستان رو هم از اولش بگم

بعضی از افراد هستن که برای همه لازم یعنی انقدر خوبن انقدر مهربونن انقدر عالی ان که واقعا نمیدونی چی بهشون بگی فقط باید وایستی و ببینی که چطور با علاقه فراوان به حرف هات گوش میدن باهات میخندن به غم هات توجه میکنند بدون اینکه چیزی بخوان یا حتی چیزی بگن و برای اولین بار تو زندگیم با همچین فردی روبرو شدم آدمی که اگه راستش رو بخوایید یکمی هم روش کراش دارم ولی خب اون بماند برای بعد

(میدونید چیه خیلی وقته با کیبورد کامپیوترم ننوشتم برام خیلی عجیبه و سخت) بگذریم

آره این فرد تو این زمان کم چنان تاثیری رو من گذاشته انگار که منو کوبیده از اول ساخته یه حس باحالیه احساس میکنم پر از انرژی ام فقط برای اینکه به هدف هام برسم.

خب الان متوجه شدید داستان پشت صحنه رو حالا بیاییم روی صحنه جایی که اتفاقات در حال جریانن:

ببینید تحول خوبه ولی تا کی میمونه؟ سوال این جاست چون همه ما خیلی زیاد و برای مدت های متغیری متحول میشیم و این میدونید کمی اذیت میکنه و منو به فکر فرو میبره که آیا قراره تا آخر همینطوری روحیه داشته باشم یا نه؟ آیا میتونم که تا انتها ادامه بدم یا نه؟ برای اینکه از خودم طمئن باشم همه جا برای خودم نشونه گزاشتم تا با دیدنشون یادم بیوفته که «آهاااای تو کجای کاری ؟ داری میری سمت هدف؟ آیا روی مسیر هستی؟ و این هم تا جایی جواب میده... چیز بعدی که میتونه کمک کنه دوستان هستن آره دوستان چون میدونید دوستان هستن که در واقع هویت اجتماعی رو شک میدن و تغییر در اون ها باعثت تغییر ما میشه باید اینو چه بخواییم چه نخواییم قبول کنیم که ما از حرف های دوستامون خیلی تاثیر میپذیریم و این ممکنه خوب باشه یا بد؛ میدونید که چی میگم؟ خیلی وقت ها دوستامون چنان تاثیری رو ما میزان که واقعا آدم کف و خون قاطی میکنه...  کجا بودم؟ آها یادم اومد خب یکی دیگه از روش های بالا نگه داشتن سطح روحیه و تلاش دوستان هستن به اینصورت که من خودم چون ازخودم مطمئن نیستم بهشون میگم که مثلا فلانی اگه دیدی دارم کم میارم بیا و به کمکم بشتاب که من هم اکنون منتظر یاری خیرخواهانه شما هستم (میدونید که چی میگم) الان هم که ارم اینو مینویسم میخوام از شما بپرسم که شما بودید چیکار میکردید؟

راه حل های شما چیه؟

این داستان خیلی ادامه داره و حتمی حتمی بهتون میگم

دوست دار شما

علیرضا .ن



این داستان ته نداره

نظر

سلام بچه ها خوبید 

امروز میخوام در مورد یه چیزی که خیلی ذهنم رو درگیر کرده صحبت کنم

اگه منو میشناسید احتملا میدونید که من خیلی با خودشناسی درگیرم و نمیدونم که کیم و چیم و چی میخوام از زندگی هر روز هدف های جدید و انگیزه های جدیدی میاد تو زندگیم و من نمیدونم که واقعا باید چیکار کنم همیشه درگیر این بودم که این هدفی که الان دارم نکنه یه روز دیگه از ذهنم بپره نکنه از بین بره نکنه که تنها باشم تا آخر عمرم نکنه عمرم تلف شه نکنه کسی منو بیاد نیاره نکنه یه آدم اضافی باشم نکنه...

همیشه دلم میخواست برم دنیا رو بگردم ولی الان اینجام توی یه اتاق توی یه محیط بسته که ازش متنفرم، که هر لحظه زندگیم خواستم باهاش کنار بیام ولی نتونستم و ازش هم دست نکشیدم تا بقیه بهم نگن بزدل، نگن ترسو، نگن که نتونست دووم بیاره، چرا اتفاقا دارم دووم میارم ولی فقط دار دووم میارم و زندگی نمیکنم، میدونم شاید این جملاتی که الان دارم مینویسم شاید بعدا بیام و ببینم هههه این چه حرف هایی که دارم میزنم ولی هههه اصلا مهم نیست چون باید زده شن چون نباید تو ذهنم بمونن.

سوال اصلی اینه من کی ام؟

سوالی که تابه حال نتوستم جوابش رو بفهمم و همش سعی میکنم که به جواب برسم ولی بازم این هدف از ذهنم میره، از بس برای همه فیلم بازی کردم و دروغ گفتم که نمیدونم خود واقعی ابم کیه. انقدر دروغ گفتم که دروغ هام شدن باور زندگی ایم، دروغ هام شدن نمای زندگی ایم و همش میخوام سعی کنم که درستش کنم ولی نمیتونم چون هیچکس خود واقعی منو قبول نداره هیچکس نمیتونه قبول کنه چونن همیشه اون علیرضا شاد و شنگول همیشه خندان و شاید بعضی وقت ها ناراحت رو دیدن ولی نمیدونن که این علیرضا همیشه ناراحته همیشه غم داره این علیرضا برای اینکه روانشناسش بهش لقب افسردگی بهش نزنه بهش دروغ میگه برای اینکه خانواده اش قبولش کنن بهشون دروغ میگه چرا؟؟ چون همیشه تنها بوده چون میدونه اینطوریه که میتونه همیشه پیش خودش آدم داشته باشه و کسایی باشن که دوستش داشته باشن، ولی خودش میدونه که این دوست داشتن الکیه و اونا خود علیرضا رو دوست ندارن بلکه اون نما و ظاهری که علیرضا از خودش درست کرده رو دوست دارن

وقتی که مینویسم ذهنم باز میشه، خلاق میشه، خودش رو نشون میده ولی من خیلی زیاد نمینویسم...

سوال اصلی اینه که من کی ام؟

آیا واقعا من به این دنیا اومدم تا چیزی به اون اضافه کنم یا اینکه قراره یه آدم عادی باشم، تنها هدفی تو براش واقعا اهمیت قائل بودم همینه اینکه آدم عادی نباشم، اینکه اسمم بمونه تو یاد ها نه فقط یاد خانواده ام نه فقط یاد دوستام، دوستایی که حتی به خودشون زحمت نمیدن تا این متن رو بخونن... همیشه با خدم فکر میکنم اگه من بیمرم ری اکشن دوستام به اون چیه و میبینم که هههه شاید برای افرادی به تعداد انگشتان دو دست مهم باشه و بقیه فقط از کنارش رد میشن.

همه دارن برام هدف هام رو ناخواسته فریاد میزنن، استاد های کلاس، دوست هایی که هدف هام نمیدونن، اونهایی که اصلا منو نمیشناسند و این منو میترسونه که این هدف منه و همه دارن میگن برو دنبالش ولی آیا واقعا باید برم اگه برم توش و خوشم نیومد چی اونموقع مجبر میشم برای دومین بار کاری رو انجام بردم که ازش متنفرم کاری که هیچ راه برگشتی توش نیست....

سوال اصلی اینه که من کی ام؟

آیا من میخوام یک تولید کننده محتوا باشم، آیا میخوام یک برنامه نویس باشم یا اینکه میخوام یک نویسنده باشم یا میخوام به مردم دنیا کمک کنم شاید بگید خب همه اینکار هارو میشه باهم انجام داد و باید بهتون بگم لطفا از ادامه خوندن دست بردارید چون حقیقتا چیزی نمیدونید

این داستان ته نداره....

همیشه با خانواده ام رابطه خوبی داشتم ولی اونا فقط یخواستن خوب منو ببینند ینی نمیخواستن وقتی که حالم بده وقتی که ناراحتم وقتی که بیشتر از هرچیزی نباید تنها میبودم کنارم باشن نمیدونم شاید با این کارشون میخواستن بهم حریم شخصی بدن ولی پسر این خیلی خیلی بدههههه اینکه حتی وقت هایی که میخوای عادی باهاشون باشی فقط نصیحتت کنن و تو تو ذهن خودت بگی پسر من فقط میخواستم باهاشون صحبت کنم، یا وقت هایی که از ترس اینکه دعوا نشی همه چیز رو بریزی تو خودت

این داستان ته نداره.....

این داستان ته نداره......

این داستان ته نداره.......

 



پذیرش شکست یا جنگیدن تا به زانو درآمدن؟

نظر

سلام بچه ها خوبید چطورید؟

امیدوارم حالتون خوب باشه و همیشه شاد و سرزنده باشید 

امروز میخوام در مورد یه مسئله که خیلی وقته حسابی سر منو گرم کرده باهاتون صحبت کنم

اینکه آیا وقتی میبینیم داریم شکست میخوریم بازم ادامه بدیم؟ یا نه شکست رو بپذیریم و باهاش کنار بیاییم؟

شما رو نمیدوم ولی خودم همیشه اینطوری بودم که اگه به کاری علاقه داشته باشم ینی علاقه واقعی اونو تا تهش ادامه میدم چه به شکست بی انجامه یا به پیروزی برسه، همیشه سعی کردم که بهترین ورژن خودم باشم اما بازم بیشتر مواقع شکست اجتناب ناپذیره، مگر اینکه سرنوشت رو عوض کنیم؛ من بعد از نوشتن مطلب قبلیم تو همین وبلاگ شروع کردم به استارت زدن کاری که همیشه به دنبالش بودم و همیشه میخواستم انجامش بدم ینی تولید محتوا و اینکارو هم انجام دادم و بعد از گذشت تقریبا شش ماه اون نتیجه رو که منتظرش بودم رو نگرفتم ولی هنوز امیدوارم امیدوارم به اینکه شاید بتونم درستش کنم شاید بشه که منم دیده شم.

من همیشه دلم میخواست دیده شم اولین بار هم که این وبلاگ رو درست کردم هدفم همین بود اما بعدا تغییر کرد، تبدیل شد به مکانی برای تخلیه کردن روح و روانم و اینکه تونستم تو اینجا با خودم راحتتر باشم، به شما هم پیشنهاد میکنم اینکارو بکنید، باعث میشه سبک بشید.

شاید این وبلاگ هم اونطوری که فکر میکردم دیده نشد اما ابزاری شد تا من خودم همونطوری که هستم قبول کنم و با نوشتن بفهمم که کی هستم 

پس بهتون توصیه میکنم که حتی اگه دیدید امکان شکست بالایی تو کارتون وجود داره بازم ادامه بدید و نترسید، برا آینده بجنگید و خودتون رو براش آماده کنید.

شاد باشید

به امید جنگ های بزرگ با سرنوشت

دوستدار شما علیرضا.ن

پ.ن: اگه دوست داشتید حتمی .بلاگ منو به دوستاتون معرفی کنید تا اون ها هم منو بشناسن

پ.ن2: برای دیدن ویدئو های منم میتونید روی این لینک کلیک کنید



چگونه 20 ساله شدم

نظر

سلام

خوبید خوشید سلامتید 

در چه حالید در این روز های پاییزی په میکنید امیدوارم هر جا که هستید حالتون خوب باشه

اینا هایی که دارم مینوسیم برای ثبت در تاریخ و هیچ جنبه دیگری نداره 

خب امروز 15 آبان سال 1399 هجری شمسی هست 9 ماهه که جهان درگیر ویروس کروناست و این ویروس زندگیمون رو ریخته به هم روز سه شنبه مصادف با 13 آبان روز انتخابات آمریکا بود که تا الان که دارم این متن رو مینویسم تا به حال خبری از پیروز نهایی نیست

این هارو گفتم تا اگه یه روزی یه نفر بعد ها یا خودم این متن رو خوند یادم بیوفته که از چیا گدشتیم و به کجا رسیدیم 

به هر حال 

روز 13 آّبان که گذشت من 20 سال از زندگیم رئ تموم کردم و وارد دهه سوم از زندگی خودم شدم 

2 دهه کم نیست ها قبول دارید؟؟

به هر حال این 20 سال هم گذشت، 20 سالی که میتونیم بگیم عجیب ترین و غیرقابل پیشبینی ترین 2 دهه ای بود که تا به حال اتفاق افتاده از پیشرفت های تکنولوژی بگیر تا تغییر روش زندگیمون تاااااا همه پی واقعا همه جی ما تو این 20 سال شدیدا تغییر کرده نمیگم بد بوده و الان خوب شده یا برعکس اینو میگم که واقعا زندگی هامون عوض شده.

تو این بیست سال خیلی چیز ها یاد گرفتم اگه بخوام زندگیم رو به دو قسمت تقسیم کنم اینطوری میشه که 15 سال یه طرف و 5 سال بعدی یه طرف 

میتونم بگم تئ این 5 سال تمام نگاهم به زندگی به نحوه زندگی به همه چی عوض شد اونهایی که متن های اول خوندن میدونن چرا 

این 5 سال برای من مثل یه حالت گذار بود، گذار از خود کودکیم به خود خود واقعیم به کسی که میخوام باشم به انسانی که میخوام باشم 

این 5 سال بارها باعث شد که به خودم ایمان بیارم و ایمانم رو نسبت به خودم از دست بدم شاید بزرگ شدن ینی این 

اینکه بتونی بدست بیاری و از دست بدی 

اینکه با دنیا کنار بیایی اینکه خودت رو همونجوری که هستی بپذیری نه بیشتر نه کمتر 

مهم ترین چیزی که تو این 5 سال زندگی منو تغییر داد همین عید بود که برام یه مثل روشن کننده دنیا بود مثل این بود که یهو نگاهم رو به دنیا باز کرد بهم هدف داد بهم قدرت و انگیزه داد که باید به چیزی که میخوام برسم و باید تمام تلاشم رو بکنم اینکه خودمون دنیا رو میسازیم نه کس دیگه 

شما اگه شکست بخوری نباید دیگران رو مقصر بدونی وقتی تمام تلاشت رو انجام ندادی این خیلی مهمه 

نباید همش خالی ببندی نباید انقدر دروغ بگی که خودت باورت شه دروغ هایی که میگی نباید ترسو بود نباید در برابر ظلم ایستاد نباید به کسی زور گفت و .....

میدونم خیلی کلیشه ای شد بگذریم 

خب داشتم میگفتم 

من تو این بیست سال زندگی خیلی عادی زندگی نکردم همیشه به اسمون نگاه میکردم به ین که میخوام فضانورد بشم چند سال که گذشت و فهمیدم که ایران زندگی میکنم خب به این نتیجه رسیدم که گور بابای فضا من میخوام خلبان شم خب تا راهنمایی هم هم ارزو رو داشتم ولی خب فهمیدم که به درد خلبانی هم نمیخورم به شیمی علاقه مند شدم  میرفتم و کتاب های دانشگاهی رو میخوندم  تو المپیاد شرکت میکردم مام زندگیم شده بود شیمی تا اینکه یه چیز خورد تو سرم 

از شیمی نمیشه پول دربیاری پسرم.

خیلی تو ذوقم خورد به مرور شیمی رو فراموش کردم البته این پروسه تقریبا 2 سال ظول کشید دوباره خودم رو گم کردم آشفته بودم درگیر 

خب این وسط چی کمه؟؟ آفرین یه شکست عشقی خیلی سنگین که تا یه سال نتونید از جاتون بلند شید 

خیلی خوبه مگه نه 

اون هم به طرز خیلی بدی شکست منو میدونید شده بودم مثل بتمن تو شوالیه تاریکی برمیخیزد وقتی رفت برای اولین بار با بین مبارزه کنه با غرور رفت و بین غرورش رو شکست(و کمرش رو) برا منم اینطور بود تو انواع و اقسام بحران ها گیر کرده بودم از بحران شخصیت بگیر تا تغییر طرز تفکر و میتونم بگم واقعا هیچ دوستی نداشتم که منو تو این راه کمکم کنه برا همین طولانی و سخت بود برام و هنوز آثارش رو میتونم حس کنم ولی الان بهترم خیلی بهترم خود واقعیم رو پیدا کردم هدف هامو پیدا کردم میدونم که کیخوام چی کار کنم میدونم که قرار نیست بیهوده بمیرم میدونم 

میدونید خیلی سخت بود برام که به این مرحله برسم به اینکه به خودم اعتماد داشته باشم خودم رو باور کنم باور کنم بدون همراهی کسی باید این مسیر رو ادامه بدم میدونید آدم خودش رو برا بدترین ها اگه آماده کنه خیلی بهتره چون اگه تو اون راه بهش کمکی شد خیلی درست و به موقع ازش استفاده میکنه اگه تو این راه کسی هم مسیرش شد و خواست باهش بیاد ازش استقبال میکنه چون خب دو تا بهتر از یکیه 

تو این بیست سال خیلی چیزها دیدم همه شما دیدید ولی نکته اینجاست که نمیدونم باید بهشون عادت کنیم یا اینکه نسبت بهشون واکنش نشون بدیم؟؟؟؟

روز تولدم مادرم یه حرف خیلی جالبی بهم زد

علیرضا دهه سوم زندگیت شروع شده و این بهترین دوران زندگیته

نمیدونم چرا ولی خیلی امید دارم به آینده، به خودم و به زندگی، الان میدونم که قرار نیست بیهوده زندگی کنم قرار نیست که زنده باشم قراره زندگی کنم

دوستدار شما علیرضا.ن